|
سخن از پیـــوند سست دو نــــام و هماغوشــی در اوراق کهنـــه یک دفتـــر نیست ...!!!ا |
ای کاش دلت با دل من می آمد ..... efefefefefef اي نگـــاهت نخــي از مخمل و از ابــــريشم چند وقت است که هر شب به تــو مي انديشم به تو آري ، به تـو يعني به همان منظر دور به همان سبـــز صميمي ، به همبن باغ بلــور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري کــه سراغش ز غزلهـــاي خودم مي گيـــري بـــه همان زل زدن از فاصله دور به هــــم يعنــي آن شيوه فهمانـــدن منظـــور به هــــم بـــه تبسم ، بـــه تکلم ، بـــه دلارايي تـــــــو بـــه خموشي ، به تماشــا ، به شکيبايي تــــو به نفس هاي تـــو در سایــه سنگين سکــوت به سخنهاي تـــــو با لهجه شيــرين سکـــوت شبحی چند شب است آفت جـــــانم شده است اول اســـــــم کســــی ورد زبـــــانم شده است در من انگــــار کسی در پی انکار مـن است یک نفر مثل خودم ، عـاشق دیـــدارـمن است یک نفر ساده ، چنان سـاده که از سادگی اش می شـــود یک شبـــه پی برد بـه دلدادگی اش آه ای خـــواب گران سنگ سبکبــار شــــــده بر ســـــــر روح مـــن افتــاده و آوار شــــــده در مــن انگار کسی در پی انکار مـــن است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیـــدار مـــن است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اســـــم کســی ورد زبــــانم شــــده است آی بی رنگ تر از آینــه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تــو نیست پس چرا رنگ تــو و آینه اینقــدر یکیست؟ حتــــم دارم که تــویی آن شبح آینـــه پوش عــاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکـوش آری آن سایه که شب آفت جـــانم شده بود آن الفبـــــا که همــه ورد زبانــم شـــده بود اینک از پشت دل آینـــه پیـــدا شــده است و تماشاگه این خیــل تماشــــــا شـــده است آن الفبـــای دبستــــانی دلخــواه تـــــویــی عشـق من آن شبح شــــاد شبانگاه تـــــویی
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 19:6 توسط ** ... طاهـــره ...** |
آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مأیوس می کند ؟!!! efefefefefefefef
حسـرت هميشگی حرف های مـا هنوز نـا تمام ...
تـا نگاه می کنی
وقت رفتــن است،
بازهـم همان حکايت هميشگی !!!
پيش از آن کـه با خبـر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير می شود
آی
... ای دريغ و حسرت هميشگی !!!
ناگهــان
چقـدر زود،
ديــر می شـود...
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 13:33 توسط ** ... طاهـــره ...** |
عشـق، هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است ..!! fefefefefefefefe حال ما خوب است تا يادم نـرفته است بنـويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود، هـی بخنــد..!!! .... دارد همين لحظه ....... نـه ،عزيز جان
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند،،
با اين همه عمری اگر باقی بود
طـوری از کنـار زندگی میگـذرم
کــه نه زانوی آهـوی بیجفت بلـرزد و
نه ايـن دل ناماندگارِ بیدرمان!!!
میدانم،هميشه حياط آنجا پر از هوای تازۀ باز نيامدن است،
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببيـن انعکاس تبسم رؤيـا
شبيـه شمايل شقايـق نيست!!؟؟؟
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانه ای خريدهام،
بی پـرده، بی پنجـره، بی در، بی ديـوار …،،
بیپـرده بگويمت
فردا را به فال نيک خواهم گرفت،
يک فوج کبوتر سپيد،
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد...
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نامـهام بايد کوتـاه باشــد،
ســاده باشد،
بـی حرفی از ابهــام و آينــه،،
از نو برايت مینويسم،،
حال ما خـوب است
امـا تــو باور نکـن ...!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:36 توسط ** ... طاهـــره ...** |
حق به جانب تر از هميشه به درگاهت می آيم ... fefefefefefefefefe
يـا مقلب القلوب و الابصار
يـا مدبـر الليـل و النهـار
يـا محو ل الحـول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحـال

دلـم تنگ است…
تنگ ماهی قرمز،تنگ وقتی روی سفره ترمه هفت سين بازی می کند..
بوی سبزه های دم عيد وقتی کنار خيابانها را پر می کنند...رنگ شادِ
لباس نو روی تن بچه ها..ناخنک زدن به سمنوی تازه پخته مادربزرگ
و نقش بی انتهای خيال روی سپيدی پر انحنای تخم مرغ.
دلم بيش از هميشـه تنگ است، برای همـه چيز،برای همـه کس،
برای آن لحظه هايی که ديگر نيستند!! برای آن لحظه هايی که نشانم
می دهند ازکدامين بهارزندگی گرفته ام....
دلم بيش ازهميشه تنگ است...بيش از هر جا...بيش ازهروقت…
چشمانم رامی بندم ومی گذارم اين سبزه های نورسته مرا به ميهمانی
آن دورها ببرند.دستانم را بگيرند،مـرا از هرچه بار سنگين زيستن
امروزه است رها کنند،ببرند آنجا که نوازش آفتاب بی دريغ است..!
دلم می خواست همه خاطره هايم را باد با خود برده بود.
دلم می خواست همه يادگارهايم با اين برفهای سپيدی که آب
می شوندآب شده بود ورفته بود.دلم می خواست هيچ وقت
خاطره ای نداشتم که بيايدوحسرت گذشته رادر جانم زنده کند.
دلم می خواست آن شکنج های نازک ذهنم را کسی گردگيری
می کرد تا پاک می شدنداين خاطره ی زجرآور گذشته ها…
خوش به حال آنان که خاطـره ندارند!!!…خوش به حال آنان
که ريشه هايشان آنقدر عميق در دل خاک پيوند نخورده است،
خوش به حال آنان که دل می کَنند به سادگی!خوش به حال آنان
که می دانند نبايد دل بست،ريشه دواند و "سنگين" شد!!!…
خوش به حال آنانکه شکـوفه اند در موسم بهـــار…
بهار نزديک است.من آن چنارم که آمدنش را با التهاب زخم های
کهنه حس می کنم.با خيال متورم ريشه های به جا مانده،با خاطره
پيچيده در پيچش شاخه های نورسته!! من آن چنارم که آمدنش را
غريبانه جشن می گيـرم،،
با سين، " سردرگمی " ، "سرريز" اشک ِ شهد، "سوزش" تنهايی،
"سرزنش" شاخه های بی سامان، "سختی" خاک غريب، "سودای"
ريشه های بـه جا مانده و "ســاز" تنهايی در ميان افـراها!
من آن چنارم که ريشه هايش به جا مانده است.خودش رفته است،
ريشه هايش جايی آن دور در ميان خاک سرد به جا مانده است.
هر بهار که رستاخيز می شود چنـار می ميرد و زنده می شود
در هوای ريشه ها…من آن چنارم در بهار….. که ريشه هايش
بـه جا مانـده است!!!..
خـــواهد مانــد….
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 13:28 توسط ** ... طاهـــره ...** |
بــه احترام بهـــار سکــوت می کنم ... fefefefefefefe
.
در ايـن ايــوان
که کنون ايستـاده ام
سال تحويـل می شود،،
در آن غـروب ماه اسفند
از همـه يـاران شاعــرم
دراين ايوان يـاد کرده ام !!...
در ايـن ايـوان،
در روزی بــارانی
سفره را پهن کرده بـود،
بـرای فهرست عمــر من
نـاتمام گريــه کرده بــود،،
همه عمر در پی فرصتـی بود
که برای مـن در اين ايـوان
از يک صبـح تـا يک شب
گريــه کنـد...
سالِ پيش در يک غروب پاييـزی
در خيابـانی کـه سرانجام دانستم
انتهــا ندارد ،
گــم شـد !!...
صـدای برگ ها را شنيـده بودم
آميختـه به ابـر بودم،،
زبـانم لکنت داشت،
قدر و منزلت اندوه را می دانستم،،
پس
هنگامی که گريه هم برمن عارض شد
قـدر گريــه را هـم دانستــم
همسايــه ها
به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است
که در ماه اسفند به سراغ تــو آمده است ..
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 13:25 توسط ** ... طاهـــره ...**
بــه کسانی که وقتـی پيش شان هستيــد، دلشـان برای شمــا تنگ می شود ،، fefefefefefefe اگر سکوت ِ اين گسترۀ بی ستاره مجالی دهد، می خواهـم بگويم : می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برايت بگويم! از کوچــه های بی چــراغ! از اين حصار ِ هر ور ِ ديـــوار! از اين ترانـه ی تـار...،،،، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشينان است، باورم شـــده بود!!! که ديگر صدای تـــو را که در نيمه راه ِ رؤيــا رهايم کنی؟ تمام اهالی اين حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترا نـۀ بی تعبير مهلتی دهد،
مدتی بودکه دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم اين حکايت ِ ديــده و دل،
باورم شـده بود،
راستی در اين هفـته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و اين دفتر ِ سفيد،
بـــه گوشت نمی رسيــد؟
تمام دامنه ی دريـا را گشتم تا پيدايت کردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
مـــی دانم!
اما شمار ِ آنهايی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دست هم بيشتر نيست،،
يکيشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دريــا اميدی نيست!
می ترسيـدم - خدای نکرده ! –
آنقدر در غربت ِ گريــه هايم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصويرت سقوط کنم!
امــا آمــدی!
حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!
اين دل ِ بی درمان را
انگشتــــانم،
برای شمردنشان
کم می آيــد !!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 20:44 توسط ** ... طاهـــره ...** |
* يک سالگی وبلاگ يک عاشقانه آرام *
در من شمعی روشن کنيد! مرا به آسمان بفرستيد! cbcbcbcbcbcbcbcbcb می خواستـم شادمانتان کنــم! 

هميشه بــه روی رفتارتـان خنديــدم!
در تمــام عکسهای يـادگاری لبخنـد زدم!
اما چـه کنم که شعــر، حقيقت ِ تلخـی است!
حقيقت ِ تلــخ ِ تزلزل بغض
و تحمل حــزن!
نه جايی برای ته مانده تبسم های مـن داشت،
نه مجالـی برای رويش شـــادی!
من می دانستم که هر حرفی حرف می آورد!
می دانستم که فريــاد را نمی شود زمزمه کـرد!
حالا سرم را بالا می گيرم و از کنار سايه ام می گذرم!!!
حالا در همين اتــاق ِ در بستـه،
رو به ديوارها فريــاد می زنــم:
« - مـن شاعــرم!! »
(و اين دروغ دلنشينی است!
که به قدر ارزنی هم شاعر نبوده ام هرگز!)
حالا به هر عابری که در خيابان از کنارم گذشت
کتابــی می دهـم!!
می دانم که ديوانــه ام ميخوانند!
می دانم که به خطوط درهم خوابهايم می خندند!
می دانم کــه کسی مدالـی بر سينه ام نخواهد زد!
اما يــادتان باشـــد!
فردا درباره همين دلبستگی های ســـاده
قضاوت خواهيـــد کرد!
يــادتان باشد!!؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:29 توسط ** ... طاهـــره ...** |
The best and most beautiful things in the world