|
سخن از پیـــوند سست دو نــــام و هماغوشــی در اوراق کهنـــه یک دفتـــر نیست ...!!!ا |
بــه احترام بهـــار سکــوت می کنم ... fefefefefefefe
.
در ايـن ايــوان
که کنون ايستـاده ام
سال تحويـل می شود،،
در آن غـروب ماه اسفند
از همـه يـاران شاعــرم
دراين ايوان يـاد کرده ام !!...
در ايـن ايـوان،
در روزی بــارانی
سفره را پهن کرده بـود،
بـرای فهرست عمــر من
نـاتمام گريــه کرده بــود،،
همه عمر در پی فرصتـی بود
که برای مـن در اين ايـوان
از يک صبـح تـا يک شب
گريــه کنـد...
سالِ پيش در يک غروب پاييـزی
در خيابـانی کـه سرانجام دانستم
انتهــا ندارد ،
گــم شـد !!...
صـدای برگ ها را شنيـده بودم
آميختـه به ابـر بودم،،
زبـانم لکنت داشت،
قدر و منزلت اندوه را می دانستم،،
پس
هنگامی که گريه هم برمن عارض شد
قـدر گريــه را هـم دانستــم
همسايــه ها
به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است
که در ماه اسفند به سراغ تــو آمده است ..
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 13:25 توسط ** ... طاهـــره ...**
| ||||||||